منوچهر خان حكيم
22
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اما ليث بر بالاى صندلى نشسته بود و پاى راست بر بالاى پاى چپ گذاشته كه پير زالى ديد و همراه او محبوبهاى در غايت رعنايى . چون از پيش ليث گذشتند ، چنان عشوه در ليث كار كرد كه عقل و هوش او را به تاراج برد . ليث از جا جسته سر درپى او نهاد . آتشافروز بر عقب نگريست ، ليث را ديد كه ديوانهوار در عقب او مىآيد . گفت : اى سرهنگ ! چرا سر درپى من نهادهاى ؟ ليث گفت به گرد سرت گردم اى نازنين ! دل مرا برده و مرا از دنبال خود آمدن هم منع مىكنى ؟ چه شود اگر زمانى بندهخانه را به نور قدم مزين نمايى ؟ آتشافروز گفت : من نيز اشتياق صحبت شما دارم ، اما حالا نمىشود ؛ كه فرصت ايستادن ندارم . و اگر تو سر [ ما ] دارى به خانهء ما بيا . ليث گفت : از دوست يك اشارت از ما به سر دويدن زهى سعادت ليث كه چون تو نازنينى او را تكليف صحبت خود نمايد . من بعد ، سر من است و قدم مثل تو رعنايى ! آتشافروز گفت : حالا من به حمّام مىروم و فردا مادر خود را از پى تو مىفرستم . ليث گفت : كه اى عشوهنما ، ده قطرهء آب * كه اندازد به فردا وعدهء آب مرادم ده كه بىصبر و قرارم * بجز وصلت تماشاى كه دارم ؟ پس ، ليث جانشين برجاى خود نشانيد و گفت : من لحظهاى با اين دلبر عيش نمايم . زنهار كه از جانب بندى « 1 » غافل نشوى . مبادا كه عياران اسكندر دستبردى نمايند . پس عيّاران را سفارش نموده ، به همراه آتشافروز روانهء خانهء پير زال شد . آتشافروز چون داخل خانه شد ، چادر از سر كشيد ، چون ليث او را در زير چادر ديده بود مبتلا گرديده ، اكنون كه بىچادر ديد ، نزديك بود كه ديوانه شود . پيشآمده دست دراز كرد كه او را در كنار گيرد . آتشافروز گفت : اى مهتر ! من از آن توام ، امّا خجالت مىكشم ؛ جامى چند بخوريم تا رفع حجاب گردد . ليث گفت : به گرد سرت گردم ، تو ميل شراب ( 13 ) داشتى چرا در چارسو نگفتى ؟ آتشافروز گفت : ديروز برادرم يك ميناى شراب خريد ، امشب او را بنوشيم و صباح از براى او مىگيريم . پس ، ليث او را تحسين نمود . آتشافروز
--> ( 1 ) . بندى : اسير ، محبوس .